سرپرسى سايكس ( مترجم : سيد محمد تقى فخر داعى گيلانى )
133
تاريخ ايران ( فارسى )
ميلادى جلال الدين وارث مقام امامت و پيشوائى كل گرديد . او خط مشى و رويهء اين فرقه را به كلى تغيير داده خودش را يكنفر مسلمان ارتدوكس اعلام داشت و با ناصر خليفه و ساير اميران مسلم مجاور ارتباط دوستانه پيدا نمود و نيز با جلال الدين شجاع خيوه بعدا خود را دوست و متفق ساخت ، ليكن از سطوت و هيبت چنگيز در ترس و بيم بوده و لذا هيئتى بسفارت بنزد او فرستاد . در 1220 ميلادى او ناگهان مرد و احتمال دارد كه مسمومش كرده باشند . جانشين او و آخرين ( استاد بزرگ ) سيدنا موسوم به ركن الدين طفلى نه ساله بود . او در 1238 ميلادى هيئتى بسفارت باروپا فرستاد ( تا از آنجا براى دفع مغول كمك گيرد ) ليكن بنا بگفته ماتيوپاريس با نمايندگان مزبور با كمال سردى و بىاعتنائى رفتار شد و پيشنهادات آنها رد گرديد . يك مأمور سياسى بدربار هنرى سوم انگلستان حضور يافت و براى دفاع طريقهء اسمعيلى يارى خواست ولى اسقف منچستر كه اينخبر را شنيد شرحى بقرار زير بيان نمود كه آن گوئى حاكى از احساسات عمومى مىباشد « بگذاريد اين سگان همديگر را بدرّند و نسل هم را كاملا براندازند ، آنوقت ما بر خرابههاى بلاد ايشان بنيان آئين عمومى كاتوليك را پى بگذاريم ، در آنصورت دنيا يك چوپان و يك گله بيش نخواهد داشت . » انهدام فرقهء اسماعيليه 654 ه ( 1256 ) هولاگو قوه و قدرت آن را داشت كه تمامى قلاع و مستحكمات اسماعيليان را جزئا و كلا مورد حمله و هجوم قرار دهد و چون سيّدنا عملا داراى قشون صحرائى نبود طبعا فرقهء مزبور محكوم بزوال و فنا گرديد . اين حمله و هجوم از خاف و تون شروع شده و منتهى به تسخير هر دوى آنها گرديد و تمامى سكنه باستثناى دختران خوبصورت چندى بقيه را قتلعام كردند . ركن الدين در حال يأس و نوميدى كه سزاوار آن بود بسيارى از قلاع خود را تسليم نموده و در آخر پايتخت خويش الموت و شخص خودش تسليم شده و مغولان به آسانى توانستند آنها را ريشه كن كنند . در خراسان و نيز در ايالت كرمان چند صد تن از پيروان اين مذهب هنوز باقى هستند كه تا اندازهاى تحت حمايت مأمورين انگليسى قرار دارند . « 1 »
--> ( 1 ) - در فصل هفتاد و هفتم شرحى راجع به ياغىگرى آقا خان ليدر اسماعيليان در ( ميانى ) قرن نوزدهم ذكر شده است . ( مؤلف )